افکار افگار

خرید بک لینک
آمدی دیر آمدی دیگر نه جانی دارم که قربانت کنم. نه می توانم بپرسم حالا چرا آمده ای. امروز نه با گفتن عزیزم هایت لپ هایم گل می اندازد ، نه با در آغوش کشیدنم قلبم هری می ریزد پایین و نه در نگاهت غرق می شوم. نه برایت تب می کنم نه روزی هزار بار می میرم. امروز چیزی وجود ندارد که مرا به تو وصل کند. امروز چیزی در من شکسته که یارای وصل کردنش را ندارم. امروز درمقابل تو مجسمه ای هستم نه از جنس سنگ که از آهن. و تو برایم مجسمه ای هستی به اسم آزادی که امروز هم رنگ عوض کرده ای. امروز نه در قلبم هستی ، نه در ذهنم و حتی نه در دعایم. دیگر چیزی به اسم مواظب خودت باش وجود ندارد. حالا برو و بگو لعنت به دلی که نازک است که به آنی می شکند و به لحظه ای دلتنگ می شود. نوشته هستي نامور افکار افگار...

ما را در سایت افکار افگار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 3:47

تمام دنیای من پدری است که همیشه می گوید باید یک ساعت قبل از من بیدار شوی تا بتوانی به همراه من آماده بیرون رفتن شوی تمام دنیای من مادری است که همیشه گیر میدهد که چرا چهارخانه های لباست انقدر درشت هستند؟ یا نمیشود کمی چهارخانه های لباست ریز تر باشند؟ تمام دنیای من پدر و مادری است که همیشه دل به دلم داده اند . با همان دیر بیدار شدن و دیر آماده شدن و همان چهارخانه های درشت لباسم. مردم شهر...... من دلم گرم است به اندازه تمام سرمای دل شما. .... تمام داشته هایم را ردیف کرده ام و به تک تک شان می خندم... زندگی ام زیباست.... من اسماعیلم را 17 سال پیش قربانی کردم..... هیچوقت به زندگی هیچ کدامتان حسادت نکرده ام و نمیکنم. ...خیالتان تخت تخت....من داشته هایم به اندازه تمام نداشته های شماست. .. و حالا دلم گرم است چون کسی پشت دلم نشسته که به اندازه همه شما قوت قلب است... نوشته هستی نامور افکار افگار...

ما را در سایت افکار افگار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 3:47

صفحه بندی